|
وقتی یک شبه همه چیز از بین میرود . . .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 11:44 توسط آرش |
زهره و كيارش قبل از اينكه برا اولين بار همديگه رو ببينن با هم يه قرار گذاشتن كه به درخواست زهره بود و كيارش هم كه حاظر بود برا به دست آوردن زهره هر شرطي رو بپذيره كيارش براي برقراري رابطه از من كمك گرفت ، من اون وقت با فريده بودم بقیه در ادامه مطلب ... + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 2:40 توسط آرش |
تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی
شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی لیله القدر عزیزی است بیا دل بتکانیم سهم ما چیست از این روز ؟ همین خانه تکانی ************************* امشب تمام آینه ها را صدا کنید گاه اجابت است رو به خدا کنید ای دوستان آبرودار در نزد حق در نیمه شب قدر مرا هم دعا کنید التماس دعا + نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389 0:26 توسط آرش |
اين داستان رو از طرف دوست صميميم كيارش مينويسم كه پيشم نشسته و قراره تا آخر اين داستان براي بي كم و كاست بودنش همراهيم كنه ، هيچ يك از اسامي داستان جز يكي واقعي نيست يه روز يه پسر متولد 68 ( موسي ) يه دوست داشت كه گوشي دوست دخترشو هك ميكنه ، از قضا موسي هم گوشي رفيقشو ور ميداره و چند تا شماره ازش كش ميره و به يكي از اونا اس ميده و باب آشنايي ميذاره ، دختر اون طرف خط كه متولد 64 بوده ( زهره ) هم به شرط نديدن قبول ميكنه و بعد از حدود 4-5 ماه كه قضيه از دوستي و اين حرفا ميگذره موسي پسر خالش كيارش رو با خودش ميبره سر قرار با زهره و كيارش با زهره در حد يك نگاه و فقط يه سلام و عليك آشنا ميشه و بد جور زهرا به دلش ميشينه زمان ميگذره و ميگذره تا اينكه موسي با يه دختر ديگه آشنا ميشه به اسم شادي ، بعد از يه مدت كه هر دو نفر يعني شادي و زهره ميفهمن كه يه نفر ديگه هم هست از موسي ميخوان تكليفشو با اونا مشخص كنه خلاصه وقتي دوباره زهره ميفهمه كه از موسي جدا ميخواد تكليفشو مشخص كنه و اونم بزرگترين اشتباهشو ميكنه و بيخيال زهره ميشه و ميچسبه به شادي كه اصلا قابل مقايسه نبود با زهره ولي از يه پسر با اون سن و سال هر چيزي بر ميومد ، اون نتونست يه دختر بزرگتر كه با تموم وجود دوسش داشت و1000 برابر بيشتر از شادي بهش لطف كرده بود رو فروخت به شادي ... به شادي كه همزمان با موسي با 2 نفر ديگه هم دوست بود كه حتي يكي از اونا كه خودشو با گيتار و موسيقي به شادي معرفي كرده بود و البته گفته من مداح امام حسينم و بعد مشخص شد كه آقا زن و حتي بچه داره + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 2:16 توسط آرش |
چون نامه جرم ما به هم پیچیدند
بردند به دیوان عمل سنجیدند بیش از همگان گناه ما بود ولی ما را به محبت علی بخشیدند التماس دعا از همه شما خوبان در شب قدر + نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389 22:40 توسط آرش |
راستی یه چیزی رو یادم رفت بگم
این پست رو تا امتحانام تموم شد گذاشتم که بخاطر خواهر گلم بود که اینجا پیداش کردم و در تموم مدتی که بهش سر نزدم سراغمو میگرفت ازت ممنونم آجی سعیده جان + نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389 15:48 توسط آرش
سلام من نزديكاي اصفهان بودم كه ديدم يه پيام از طرف سميه اومد ، خواهر كوچيكم شده مأمور لحظه به لحظه ي من ، كه الان بهتره و از اين حرفا بعد از يه مدت به باباش گفته بودن كه با يه پسري دوست شده و باباش هم فصل زده بودش يكي دو ماهي گذشت و اوضاع يكم بهتر شده بود كه ... كه يه بار وقتي داشت از دانشگاه برميگشت تا برسه خونه توي راه كه داشتم با گوشي باهاش حرف ميزدم يهو گفت : - آرش بيچاره شدم من : چي شده ؟ -بابام الان رد شد و گوشي رو دستم ديد -الان ميخواي چكار كني ؟ -نميدونم ، فقط ميدونم برم خونه ، بابام منو ميكشه بعدشم مياد سراغ تو - حالا خودت ميخواي چه كار كني ؟ نگران من نباش -ميخوام فرار كنم بيام پيش تو -اونا اولين كاري كه ميكنن ميان سراغ من ، چه فايده داره بياي اينجا ؟ تازه منم كه جايي ندارم قايمت كنم -پس خودمو ميكشم ( الان خودمو ميندازم جلو ماشين ) ... خلاصه يك ساعت ونيم داشتم باهاش حرف ميزدم تا بيخيال خودكشي و اومدن اصفهان بشه و آخرش هم رفت خونه و تا من رسيدم خونه ديدم مادرم داره گريه ميكنه ... ؟؟؟ !!!! خشكم زد گفتم چي شده ؟ گفت تو هنوز با اين دختر ارتباط داري ؟ ( فهميدم گند قضيه اومده و خبرش به خونه هم رسيده ) گفتم : چرا؟ -باباش زنگ زده ميگه : اگه پسرتون دست از سر دخترم بر نداره ، اول دخترمو ميكشم ، بعدشم ميندازمش گردن پسر شما و اونم ميكشم منم كه از اشك مادرم آتيش گرفته بودم زنگ زدم به بابا سميه گفتم : من با دختر شما دوستي كردم و قبول دارم كه كار اشتباهي كردم ولي قصد خير داشتم گفت : من دختر به شما نميدم ، ما يه بار دختر به غريبه داديم و هيچ خيري نديديم ، حالا تو هم يا دست از سر دختر من بر ميداري يا هر چي ديدي از چشم خودت ديدي كفتم : من يه قطره اشك مادرم رو با يه دنيا عوض نميكنم گفت : تو نگران نباش -اتفاقا تنها نگراني من همينه -نترس ، پس ديگه خداحافظ -خداحافظ از اون به بعد هر سه چهار ماهي يه بار يه پيامي يا زنگي ميزنه ولي ديگه نه خبري از قراره و نه قصدي داريم ، فقط جوياي احوال شدن و بس و اين بود پايان اولين داستان من + نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389 2:26 توسط آرش |
سلام عزیزان ... همون وقت كه داشتم سميه رو آروم ميكردم و آروم دستمو دور كمرش گذاشته بودم آقا پسر وايسا من : بله ؟ !! مشكلي پيش اومده ؟ اون : به اون دختر خانم هم بگو برگرده (آخه سميه بدو.ن اينكه روش رو برگردونه ، داشت ميرفت ) من : شما بفرمايين چه كار دارين ؟ اون : خانم خودت وايسا ، آقا پسر اسمشو صدا كن من : سميه برگرد كه ديگه اونم مجبور شد برگرده ، گفتن شما با هم چه نسبتي دارين ؟ گفتم نامزديم گفت : مدركي هم دارين ؟ يعني زنگ بزنيم خونوادتون ميدونن كه با هم بيرونين ازشون خواهش كردم بزارن سميه بره و گفتم من تا هر وقت كه بخواين پيشتون ميمونم ، گفتن امكان نداره !!! گفتن پس چطوري با هم نامزدين ؟ گفتيم صيغه ي محرميت خونديم ، متن صيغه رو نشونشون داديم و اونا تنها كاري كه كردن خنديدن ما رو سوار ماشين كه كردن ازشون پرسيدم كه اونا خبرتون كردن ؟ گفتن آره ولي بعد از 10 دقيقه گفتن كه اونا كه گفتين منظورتون كي بود گفتن ما رو كه كسي خبر نكرد ولي ما هم نميخواستيم اذيتتون كنيم ، فقط ميخواستيم يه تعهد ازتون بگيريم و بزاريم برين ولي الان ديگه قضيه ي زورگيري وسطه ، عمرا بزاريم ديگه برين بقیه در ادامه مطلب + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 2:26 توسط آرش |
سلام عزيزان ... اين بار كه رفتم خيالم خيلي راحت تر بود ، ديگه از لحاظ شرعي محرم بوديم دوباره رفتيم جاي قبلي ، تا اومدم دستشو بگيرم زد زير گريه ... باور كنين خيلي به خودم فشار آوردم كه اين قسمت آخرش رو كه از همه نحس تر و وحشتناك تره رو بگم ولي الان رو كه مطئنم نميتونم بگم شايد فردا راستي امروز شاهكار كردم ، دوتا پست با هم گذاشتم اينم به خاطر محبوبه و غريبه ي عزيز كه بقيه اين داستان كاملا واقعي رو ميخواستن + نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389 15:33 توسط آرش |
مثل همیشه اول سلام قبل از اینکه داستان رفتنم رو بگم , باید اینو بگم که من رو پاک بودن قضیه حساس بودم بعد از اون من باز هم به رابطه ادامه دادم خلاصه این رابطه رسید به زمانی که میخواستیم همو ببینیم , مهر ماه بود , منم به خودم رسیدم و رفتم به دیدنش وقتی بالاخره رسیدم اونجا ساعت یک بود , لحظه ای که دیدمش وسط یه میدون بود و گوشی به دست وقتی قطع کرد فهمیدم خودشه , باورم نمیشد اینی که جلوم ایستاده واقعا صاحب اون عکس باشه آخه خودش خیلی قشنگ تر گفت رفته بودي پيش سميه ؟ منم كه كلا بلد نبودم دروغ بگم ، گفتم : آره در نهايت كله شقي هفته ي بعد دوباره رفتم ميگم ادامش رو خيلي زودتر از بار قبل + نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389 11:40 توسط آرش |
|