تبليغاتX
دل نگاشت

دل نگاشت

وقتی یک شبه همه چیز از بین میرود . . .

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 11:44 توسط آرش |

زهره و كيارش قبل از اينكه برا اولين بار همديگه رو ببينن با هم يه قرار گذاشتن كه به درخواست زهره بود و كيارش هم كه حاظر بود برا به دست آوردن زهره هر شرطي رو بپذيره قبول كرد و اون شرط اين بود كه اين دوستي فقط در حد يه خواهر برادري يا حداكثر يه دوستي باقي بمونه وهر وقت يكي از اونا عاشق كسي شد اون دو تا به راحتي از هم جدا بشن و هيچوقت به فكر تا ابد با هم بودن نيافتن ولي اون روز كيارش نميدونست چه شرط سختي رو قبول كرده ...

كيارش براي برقراري رابطه از من كمك گرفت ، من اون وقت با فريده بودم ، چون ميدونستم بچه خوبيه و مثل خودم اعتقاد و اين حرفا سرش ميشه بهش تاكيد كردم كه با تمام وجودت خودتو كنترل كن كه دست به زهره نزني ، ميدونم دلت ميخواد ولي همه چيزتو توي اون لحظه ي اول به باد نده ،‌البته اونم بچه با جنبه اي بود ، تا 3-4 جلسه ي اول دستش به زهره نخورده بود ( خودش ميگه ) و جلسه پنجم تونسته بود راضيش كنه كه برا 10 روز صيغه بخونه  ...

بقیه در ادامه مطلب ...


ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 2:40 توسط آرش |

تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی

 

شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی

 

لیله القدر عزیزی است بیا دل بتکانیم

 

سهم ما چیست از این روز ؟ همین خانه تکانی

 

 *************************

 

امشب تمام آینه ها را صدا کنید

 

گاه اجابت است رو به خدا کنید

 

ای دوستان آبرودار در نزد حق

 

در نیمه شب قدر مرا هم دعا کنید

 

 

التماس دعا

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389 0:26 توسط آرش |

اين داستان رو از طرف دوست صميميم كيارش مينويسم كه پيشم نشسته و قراره تا آخر اين داستان براي بي كم و كاست بودنش همراهيم كنه  ، هيچ يك از اسامي داستان جز يكي واقعي نيست

يه روز يه پسر متولد 68 ( موسي ) يه دوست داشت كه گوشي دوست دخترشو هك ميكنه ، از قضا موسي هم گوشي رفيقشو ور ميداره و چند تا شماره ازش كش ميره و به يكي از اونا اس ميده و باب آشنايي ميذاره ، دختر اون طرف خط كه متولد 64 بوده ( زهره ) هم به شرط نديدن قبول ميكنه و بعد از حدود 4-5 ماه كه قضيه از دوستي و اين حرفا ميگذره موسي پسر خالش كيارش رو با خودش ميبره سر قرار با زهره و كيارش با زهره در حد يك نگاه و فقط يه سلام و عليك آشنا ميشه و بد جور زهرا به دلش ميشينه و با اين وجود كه خيلي خاطرشو ميخواد ولي بخاطر اينكه دوست پسر خالش بود بهش فكر هم نميكنه ...

زمان ميگذره و ميگذره تا اينكه موسي با يه دختر ديگه آشنا ميشه به اسم شادي ، بعد از يه مدت كه هر دو نفر يعني شادي و زهره ميفهمن كه يه نفر ديگه هم هست از موسي ميخوان تكليفشو با اونا مشخص كنه و موسي به زهره ميگه كه من هم تو رو دوست دارم هم شادي رو ولي تو اولي و اگه اشتباه نكنم به شادي هم همينو ميگه و در حالي كه يه شب پيش شادي ميخوابيد و دو روز هم با كله شقي تمام رفته بود تو اتاق زهره خوابيده بود ...

خلاصه وقتي دوباره زهره ميفهمه كه از موسي جدا ميخواد تكليفشو مشخص كنه و اونم بزرگترين اشتباهشو ميكنه و بيخيال زهره ميشه و ميچسبه به شادي كه اصلا قابل مقايسه نبود با زهره ولي از يه پسر با اون سن و سال هر چيزي بر ميومد ، اون نتونست يه دختر بزرگتر كه با تموم وجود دوسش داشت و1000 برابر بيشتر از شادي بهش لطف كرده بود رو فروخت به شادي ...

به شادي كه همزمان با موسي با 2 نفر ديگه هم دوست بود كه حتي يكي از اونا كه خودشو با گيتار و موسيقي به شادي معرفي كرده بود و البته گفته من مداح امام حسينم و بعد مشخص شد كه آقا زن و حتي بچه داره و هيچ اعتمادي نميشد بهش كرد ولي به راحتي موسي رو خام ميكرد و رگ خوابش دستش بود ...

كيارش وقتي فهميد كه موسي از زهره جدا شده موقعيت رو مناسب ديد كه بره سراغ زهره كه عاشقش شده بود ،‌ كيارش متولد 66 بود و اونم از زهره كوچيكتر بود ولي خيلي بيشتر از موسي ميفهميد ، كيارش 6 ماه به گوشي ايرانسل زهره كه هميشه خاموش بود زنگ ميزد و sms ميداد ، تا اينكه يه روز كه بهش sms داد جواب داد ، كيارش هميشه بناي كارش به صداقت بود و از همون اول همه چيزايي رو كه از زهره كه كم هم نبود بهش گفت ، طوري كه ديگه چشماي زهره داشت از حدقه ميزد بيرون و گفت چيزي هست كه تو درباره ي من ندوني ؟ اون حتي از رفتن موسي به اتاقش و شب موندنش هم به زهره گفت ، البته وقتي ديدش بهش گفت كه زهره هم يخ زد ، خلاصه با اين همه اطلاعاتي كه كيارش از زهره داشت ديگه نيازي به شناخت يا مخفي كاري نيست ،‌خيلي زود و در روز تولد زهره قرار شد كه زهره و كيارش همديگه رو ببينن ، كيارش با ماشين رفت سراغ زهره و با هم رفتن بيرون ، زهره گفت من از تو هيچي يادم نمياد ، در حالي كه كيارش به راحتي زهره رو شناخت و بهش گفت كه چقققدددرر منتظر اين لحظه بوده واين آغاز ماجراي كيارش و زهزه بود

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 2:16 توسط آرش |

چون نامه جرم ما به هم پیچیدند

بردند به دیوان عمل سنجیدند

بیش از همگان گناه ما بود ولی

ما را به محبت علی بخشیدند

 

التماس دعا از همه شما خوبان در شب قدر

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389 22:40 توسط آرش |

راستی یه چیزی رو یادم رفت بگم

این پست رو تا امتحانام تموم شد گذاشتم که بخاطر خواهر گلم بود که اینجا پیداش کردم و در تموم مدتی که بهش سر نزدم سراغمو میگرفت

ازت ممنونم آجی سعیده جان

  

+ نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389 15:48 توسط آرش

 سلام

من نزديكاي اصفهان بودم كه ديدم يه پيام از طرف سميه اومد ،  خواهر كوچيكم شده مأمور لحظه به لحظه ي  من ،  كه الان بهتره و از اين حرفا

 بعد از يه مدت به باباش گفته بودن كه با يه پسري دوست شده و باباش هم  فصل زده بودش و  گوشي رو ازش گرفتن ، از هر جايي كه ميتونست يه  خيلي سخت پيام ميداد و خيلي خيلي سخت صحبت ميكرد ، تقريبا فقط تو حمام و ... اونم  با گوشي هايي كه از دوستاش قرض ميگرفت و تازه اونم فقط وقتي كه خواهر كوچولوش نميخواست فضولي كنه و نميرف پشت در حمام و ... وايسه

يكي دو ماهي گذشت و اوضاع يكم بهتر شده بود كه ...

كه يه بار وقتي داشت از دانشگاه برميگشت تا برسه خونه توي راه كه داشتم با گوشي باهاش حرف ميزدم يهو گفت :

- آرش بيچاره شدم

من : چي شده ؟

-بابام الان رد شد و گوشي رو دستم ديد

-الان ميخواي چكار كني ؟

-نميدونم ، فقط ميدونم برم خونه ، بابام منو ميكشه بعدشم مياد سراغ تو

- حالا خودت ميخواي چه كار كني ؟ نگران من نباش

-ميخوام فرار كنم بيام پيش تو

-اونا اولين كاري كه ميكنن ميان سراغ من ، چه فايده داره بياي اينجا ؟ تازه منم كه جايي ندارم قايمت كنم

-پس خودمو ميكشم ( الان خودمو ميندازم جلو ماشين ) 

...

خلاصه يك ساعت ونيم داشتم باهاش حرف ميزدم تا بيخيال خودكشي و اومدن اصفهان بشه و آخرش هم رفت خونه و تا من رسيدم خونه ديدم مادرم داره گريه ميكنه ... ؟؟؟ !!!!

خشكم زد

گفتم چي شده ؟

گفت تو هنوز با اين دختر ارتباط داري ؟

( فهميدم گند قضيه  اومده و خبرش به خونه هم رسيده ) گفتم : چرا؟

-باباش زنگ زده ميگه : اگه پسرتون دست از سر دخترم بر نداره ، اول دخترمو ميكشم ، بعدشم ميندازمش گردن پسر شما و اونم ميكشم

منم كه از اشك مادرم آتيش گرفته بودم زنگ زدم به بابا سميه

گفتم : من با دختر شما دوستي كردم و قبول دارم كه كار اشتباهي كردم ولي قصد خير داشتم

گفت : من دختر به شما نميدم ، ما يه بار دختر به غريبه داديم و هيچ خيري نديديم ، حالا تو هم يا دست از سر دختر من بر ميداري يا هر چي ديدي از چشم خودت ديدي

كفتم : من يه قطره اشك مادرم رو با يه دنيا عوض نميكنم  ( ديدم اوضاع بي ريخته و ديگه عمرا رنگ سميه رو نميبينم ) ، گفتم اگه شما كاري به سميه نداشته باشين من قسم ميخورم ديگه جواب هيچ تماسي از اونو نميدم وخودمم ديگه بهش زنگ نميزنم

گفت : تو نگران نباش

-اتفاقا تنها نگراني من همينه

-نترس ،‌ پس ديگه خداحافظ

-خداحافظ

 

 

از اون به بعد هر سه چهار ماهي يه بار يه پيامي يا زنگي ميزنه ولي ديگه نه خبري از قراره و نه قصدي داريم ،‌ فقط جوياي احوال شدن و بس

و اين بود پايان اولين داستان من

 

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389 2:26 توسط آرش |

سلام عزیزان

 ...

همون وقت كه داشتم سميه رو آروم ميكردم و آروم دستمو دور كمرش گذاشته بودم ، ديدم يكي از اين ماشيناي ون گشت امنيت اخلاقي از پشت سرمون رد شد ، گفتيم اين كه ما رو نديد يا اگه هم ديده باشه كاري باهامون نداره ( واقعيتش سميه هم جونه تكون خوردن نداشت ) ، خلاصه ما هم نشستيم كه ديدم بعد از 5 دقيقه گشت كه تا آخر پارك رو رفته بود و داشت برميگشت اومد پشت سرمون و در حالي كه ما انتظار داشتيم رد بشن ديديم كه ايستادن و دارن ميان طرفمون ، ما كه ديديم دارن ميان بلند شديم وراه افتاديم به طرف پايين پارك كه ديدم يكي داره صدام ميكنه كه

آقا پسر وايسا

من : بله ؟ !! مشكلي پيش اومده ؟

اون : به اون دختر خانم هم بگو برگرده (آخه سميه بدو.ن اينكه روش رو برگردونه ، داشت ميرفت )

من : شما بفرمايين چه كار دارين ؟

اون : خانم خودت وايسا ، آقا پسر اسمشو صدا كن

من‌ : سميه برگرد

كه ديگه اونم مجبور شد برگرده ، گفتن شما با هم چه نسبتي دارين ؟ گفتم نامزديم

گفت : مدركي هم دارين ؟ يعني زنگ بزنيم خونوادتون ميدونن كه با هم بيرونين ؟ گفتيم نه ؟

ازشون خواهش كردم بزارن سميه بره و گفتم من تا هر وقت كه بخواين پيشتون ميمونم ، گفتن امكان نداره !!!

گفتن پس چطوري با هم نامزدين ؟ گفتيم صيغه ي محرميت خونديم ، متن صيغه رو نشونشون داديم و اونا تنها كاري كه كردن خنديدن

ما رو سوار ماشين كه كردن ازشون پرسيدم كه اونا خبرتون كردن ؟ گفتن آره

ولي بعد از 10 دقيقه گفتن كه اونا كه گفتين منظورتون كي بود ؟ گفتيم همونايي كه بهتون زنگ زدن ديگه ، همون سه نفر ، ولي خيلي نامردن ، هم پولو گرفتن هم زنگ زدن پليس ؟ پليسا همشون سيخ شدن   

گفتن ما رو كه كسي خبر نكرد ولي ما هم نميخواستيم اذيتتون كنيم ، فقط ميخواستيم يه تعهد ازتون بگيريم و بزاريم برين ولي الان ديگه قضيه ي زورگيري وسطه ، عمرا بزاريم ديگه برين

بقیه در ادامه مطلب


ادامــه مـطــلــب

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 2:26 توسط آرش |

سلام عزيزان

 

...

اين بار كه رفتم خيالم خيلي راحت تر بود ، ديگه از لحاظ شرعي محرم بوديم ( در ضمن بگم كه من قوانين صيغه رو كامل بلدم و كلي تحقيق كردم ) ولي از لحاظ قانوني بايد ثبت ميشد .

دوباره رفتيم جاي قبلي ، تا اومدم دستشو بگيرم زد زير گريه كه من دارم به خانوادم خيانت ميكنم و از اين حرفا ، خواستم بغلش كنم و آرومش كنم كه نذاشت ، منم ، ديدم خيلي داره عذاب ميكشه ، گذاشتمش به حال خودش يكم كه آرومتر شد كم كم بغلش كردم و دلشو قرص كردم ، بعدش يه كوچولو شروع كرديم به همون كاراي هفته ي قبل كه يهو صداي موتور اومد ، خودمونو قايم كرديم ، وقتي رد شد  دوباره نشستيم ، تو حال خودمون بوديم كه يه صدايي اومد كه تا اومديم خودمونو جمع و جور كنيم ديديم كه صدا خيلي نزديك شد ، ديگه از ترس و اين حرفا گذشته بود ، تقريبا خودمونو خيس كرده بوديم كه ديديم سه تا مرد بالا سرمونن ، گفتن فيلمتونو گرفتيم ، گفتيم ما كه كاري نكرديم ولي بعدش فكر كرديم ديديم اين شهر در عين حال كه بزرگه مردمش خيلي هوچي و وحشين ،خدايا اگه اين فيلم دست بابا مامانش يا داداشاش برسه فاتحه ي دو تا مون خوندس ، خلاصه گفتيم حالا چي ميگين: گفتن يه پولي بده تا پاكش كنيم ، من ديدم گوشيش اصلا دوربين نداره كه بخواد فيلم گرفته باشه ، تا بهش گفتم جا خورد و گفت كه پسرخالم كه گوشيش دوربين داره ازتون گرفت و رفت ، گفت اتفاقا معتاد هم هست ، اگه يه پولي بهشون بديم دوربين رو ازش ميگيرن پاكش ميكنن ، يكي يكي تمامه امام ها رو  قسم خورد و قرآن و هر چي كه تو اون لحظه يادش ميومد ، من برام قابل باور بود كه از اون وحشي هاي جنگلي هر چيزي بر مياد ، خلاصه 20000 تومان بهش دادم و غيبشون زد ، البته يه شماره ازشون گرفتم ، هنوزم ياد اونوقت ميافتم تنم ميلرزه ، زرد كرده بودم و سميه هم شديدا از ترس داشت ميلرزيد رفتيم پارك نزديك هتل نشستيم  ، من يه بسته قرص خواب تو كيفم داشتم ، يكي دادم سميه خورد تا يكم بهتر شد ولي خوابش گرفت و بدنش سست شده بود نميدونستم بايد چه كار كنم ، نيرويي تو بدنمون نبود كه بخوايم راه بريم و منم داشت ديرم ميشد ، سميه هم كه اون وضع رو داشت كه نهايت قوز بالا قوز پيش اومد ، چشمت روز بد نبينه ، بدتر از اين نميشد 

...

 

باور كنين خيلي به خودم فشار آوردم كه اين قسمت آخرش رو كه از همه نحس تر و وحشتناك تره رو بگم ولي الان رو كه مطئنم نميتونم بگم

شايد فردا

راستي امروز شاهكار كردم ، دوتا پست با هم گذاشتم

اينم به خاطر محبوبه و غريبه ي عزيز كه بقيه اين داستان كاملا واقعي رو ميخواستن

+ نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389 15:33 توسط آرش |

مثل همیشه اول سلام

 

 

قبل از اینکه داستان رفتنم رو بگم , باید اینو بگم که من رو پاک بودن قضیه حساس بودم , طوری که حتی به مامان و بابام و داداشم که پیشم بود گفتم من همچین دختری رو میخوام , عکسش رو هم که اتفاقا خیلی زشت تر از خودش بود نشونشون دادم که البته در نشستی خانوادگی با حضور کلیه اعضا غیر از داداش بزرگم و با رای منفی کلیه ی حاضرین در مورد من نتیجه گیری و جلسه ختم شد .

بعد از اون من باز هم به رابطه ادامه دادم , چه بی خوابیهای شبانه که اون زمان که عاشق همون بی خوابیها بودم نکشیدم , تو درس و دانشگاه هم گند زدم, یه بیماری هم داشتم که 7 سال بود دیگه سراغم نیومد که در این دوران به خاطر فشارهای روحی و دوگانگی هایی که برام پیش اومده بود دوباره اومد سراغم , دو گانگی به خاطر اینکه من دارم کار درستی میکنم یا نه , خدا منو برای این کارایی که میکنم میبخشه یا نه که البته هر چقدر این رابطه ادامه پیدا میکرد این ترس از خدا هم همزمان کمتر میشد .

خلاصه این رابطه رسید به زمانی که میخواستیم همو ببینیم , مهر ماه بود , منم به خودم رسیدم و رفتم به دیدنش , در عوض اون آبرویی که ممکن بود از اون بره منم خیلی ریسک بزرگی داشتم میکردم , مثلا اینکه رفت و برگشت من در نهایت سر وقت بودن حرکت اتوبوس 10 ساعت طول میکشید و اگه من میخواستم حتی برای 4ساعت هم پیشش باشم یه زمان خیلی زیاد میشد که همینطور هم شد .

وقتی بالاخره رسیدم اونجا ساعت یک بود , لحظه ای که دیدمش وسط یه میدون بود و گوشی به دست وقتی قطع کرد فهمیدم خودشه , باورم نمیشد اینی که جلوم ایستاده واقعا صاحب اون عکس باشه آخه خودش خیلی قشنگ تر از عکسش بود , بهش دست ندادم و فقط سلام و احوالپرسی کردیم , گفته بودم تا زمانی که صیغه ی محرمیت نخونه بهش دست نمیزنم , سوار تاکسی که شدیم من جلو نشستم که یوقت نفس خبیثم منو وسوسه نکنه که بهش دست بزنم   ، خلاصه رفتيم كافي نت و متن رو از تو سايت مراجع و بقيه جاهايي كه ميشد پيدا كرديم ، بعدش خواستيم بريم هتل ، قبل از داخل رفتن متن صيغه رو خونديم (براي ۳ ماه و به مهر يه شاخه گل رز ) و رفتيم تو كه هر چي اصرار كرديم اجازه ندادند ، خانم مسئول هتل گفت يه بار اين كارو كردم و بخاطرش مجبور شدم يه شب تو بازداشتگاه بخوابم ، ما هم مجبور شديم بريم يه پارك خارج شهر ، فقط نشستيم پيش هم حالا شايد يه كاراي كوچولويي هم كرديم   ولي باور كنين كار بدي نكرديم ، وقتي برگشتم خونه به هزار طريق خواستم داداشمو بپيچونم كه نشد و اون با يه سئوال مسأله رو حل كرد

گفت رفته بودي پيش سميه ؟

منم كه كلا بلد نبودم دروغ بگم ، گفتم : آره

در نهايت كله شقي هفته ي بعد دوباره رفتم ، ايندفعه هم جرأتم بيشتر شده بود هم خريتم ، البته اين دفعه يه اتفاقي برام پيش اومد كه انشاا... تا زنده ام ديگه شاهد همچين چيزي نباشم و مثل اين تا عمر دارين برا شما هم پيش نياد

 ميگم ادامش رو خيلي زودتر از بار قبل

+ نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389 11:40 توسط آرش |

X

Home
.Bahar 20.
Email

Profile

Archives

شهریور 1389

تیر 1389

خرداد 1389
اردیبهشت 1389


Categories

رابطه عاشقانه اول ( 2 و 1 )
رابطه عاشقانه اول ( 4 و 3 )
رابطه عاشقانه اول ( پایان )


Links

خدمات وبلاگ نويسان
هلیا
سخنان دكتر علي شريعتي
دختران خوابگاه دانشگاه تهران
ساراگل
سعيده
خاطرات یک دختر گل
غمگين ترين شعرهاي عاشقانه
عشقولانه جوجو
خاطرات یک فرشته
نازنين
غريبه ي تنها
رازهاي نگفته
كشكيات مولانا بد پيله
زمزه هاي يك دانشجو
فريبا
محبوبه
می خوردن و شاد بودن آیین من است
دوشيزه
قالب های جدید وبلاگ


LinkDump

كد جديد جاوا
دكتر شريعتي
آموزش زبان انگلیسی
آرشیو پیوندهای روزانه



::..:..::




آمار سايت


تعداد بازديدها: